بسیاری معتقدند که برای ادبیات دفاع مقدس می توان سه دوره متفاوت را متصور شد.
الف: دوره اول : نوشته های مستنئ و مقید به تاریخ با تاکید بر حوادث حقیقی جنگ با همه دشواری ها و سختی ها و عمدتا نثر ساده ی کمتر هنری
ب: دوره دوم : اسیب شناسی ادبیات دفاع مقدس و مسایل پیش امده به علت بروز جنگ و نسبتا ضد جنگ با نگاه به درد ها و مصیبت های انسانی جنگ
ج: دوره سوم : برخورد دراماتیک با پدیده دفاع مقدس و پرداختن به وجوه خاص داستانی و روایی آن
حالا با این نگاه و نیز تقید به برخی ابزار نقد ادبی به بازخوانی وبررسی (( یک بیوگرافی ساده )) نوشته ی غلامرضا فروغی نیا می پردازیم.
این نوشته که هنوز از فضای مجازی دل نکنده و تا کتاب شدن نیاز به مهلت بیشتری دارد توسط نگارنده بصورت متوالی در هفت فصل نگارش و بارگزاری شده شرح رشد و بالندگی غلامرضا فروغی نیاست که توسط خود ایشان نیز به رشته ی تحریر درامده است
غلامرضا فروغی نیا رزمنده، ایثارگر، پژوهشگر و روزنامه نگار است که سالها در فعالیت های فرهنگی و رسانه ای سابقه ای قابل ستایش و تلاشی مجدانه داشته و سردبیر نشریه وزین اقتصاد بومی و صبح کارون نیز هست که برای شناخت بیشتر او همین (( یک بیوگرافی ساده )) می تواند گامی موثر باشد.
…((جنگ که شد. اول از همه، من لباس پاسداری را چهار ماه قبل از جنگ پوشیده بودم و با محمود احمدی و فرهاد درویشی رفتیم حمیدیه.
فرمانده سپاه علی هاشمی بود. از برو بچه های لین یازده حصیر آباد. دیگر احساس غربت نمی کردیم. تا اینکه جنگ شد و بچه های محله مان هم، جمع مان را خودمانی تر کردند. ابوالقاسم و علی اکبر هم آمدند سپاه پاسداران حمیدیه.))…
یک بیوگرافی ساده..غلامرضا فروغی نیا
این نوشته ای سهل ممتنع به نام (( یک بیوگرافی ساده )) است که غلامرضا فروغی نیا با خلق زبانی ساده و فضایی روشن و کنش مند از زندگی خود و مردم خوزستان خلق کرده و توانسته فارغ از هر پیچیدگی ادبی و هنری، با مخاطب خود به ارتباطی مطلوب دست یابد.
…((نوشتن در مورد خود مستلزم این است که هم جرات داشته باشی و هم بترسی.شجاعت از این نظر که بالاخره بعضی چیزها که در فرهنگ عمومی طرحشان باب نیست را بروی کاغذ بیاوری که ممکن است باعث رنجش حتی دوستان و اطرافیان شود و چه بسا منجر به عکس العمل گردد.درعین حال باید بترسی که حرمت کسی حتی خودت هم شکسته نشود.با این وصف و با احتیاط سعی می کنم خودم را در سطور زیر به تصویر بکشم.تلاش می کنم افرادی که در من تاثیر داشته را در واژه ها تداعی کنم ))…
این نوشته که نه صرفا ادبیات دفاع مقدس و نه شبیه یک بیوگرافی است. چندین قسمت، شبیه گزارشی از خاک شهر به اهالی شهر یا چیزی شبیه نوشته های نویسنده های جنوب هم نه، بلکه کلامی از همه ی جنوب های جهان با نقش افرینی ادم هایی واقعی از جان جامعه خوزستان است که نه دربدر و سرگردان از جنس نوشته های نویسندگان مدرن و نه شاعر روشنفکرند و نه از قماش نصیحت گران خود برتر بین عهد کلاسیک. بلکه ادم هایی اهل همینجا و در کوچه و بازار همین جغرافیای مظلوم اند.
…)).. پدر و مادرم هر دو بختیاری و از طایفه “منجزی” هستند. از این جهت مسیر ییلاق قومی شان در گذشته در منطقه فارسان در اطراف شهرکرد و قشلاق آنها حدفاصل شوشتر تا مسجدسلیمان کشیده می شد. از این جهت در شوشتر “منجزی ها” حرف اول را می زنندو برخی محلات را کاملا قرق کرده اند. پراکندگی آنها در این شهر بسیار است.
پدرم- مش خسرو- جزو با سوادهای بختیاری بود که با هر جان کندنی توانست دیپلم اش را بگیرد و باستخدام شهرداری اهواز دربیاید. این مسأله آنقدر اهمیت داشت که تا سال های نزدیک به انقلاب، دیپلم اش را قاب کرده و توی اتاق پذیرایی نصب کرده بودیم..))
خود فروغی نیا نیز از جنس انسان هایی است که طول دوره ی اگاهی شان انقدر فشرده و سریع وکوتاه مدت بوده که به زعم خویش فرایندی متعالی از تربیت همه جانبه ی روحی و جسمی را در زمانی کوتاه و البته به مقتضی زمان گذرانده است.
او توانسته این فرایند متعالی تربیتی که از ان به عنوان مکتب انقلاب اسلامی یاد می شود و همه جوانان نسل دهه های سی و چهل ایران را چنان سریع رشد داد که هر روز به پهنای قرنی از تحولات درونی در زندگی انها ایجاد می شد را چنان خوب در یک بیوگرافی ساده ترسیم کند که هر مخاطب و پژوهشگری در حال یا اینده می تواند به بهترین وجه ممکن علت این تغیرات انی در نسل جوان انقلاب را حس کند.
(( وقتی در کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان با علی جمالپور و برخی دیگر از افرادی که با وی همراه بودند ،آشنا شدم تقریباً وارد دنیای جدیدی شده بودم که بی اختیار مرا درونگرا می نمود. در حقیقت وارد شدن در محفل علی جمالپور یک جهش ارتباطی نیز در شخصیت من شکل داد به گونه ای که دیگر مثل گذشته در کوچه حضوری نداشتم و حتی نسبت به توپ بازی حرص و ولع سابق را از خودم بروز نمی دادم. گرایش به خرید کتاب در من شدید شد و ضریب مطالعه شخصی ام ناگهان بالا رفت. همزمان دائی ام (رحیم) با محفلی که عموماً در فضای مطالعه کتب دکتر علی شریعتی دور می زد، آشنا شد و همین مسأله باعث گشت تا جهت گیری مطالعاتی من هم در این راستا قرار گیرد. در چنین اوقاتی در کلاس اول دبیرستان که در دبیرستان رهنما و در رشته ریاضی درس می خواندم تحت تاثیر شخصیت «یداله گلابکش» دبیر جبر و مثلثات مان که نشان می داد دارای گرایش های سیاسی مذهبی است قرار گرفتم. بدین ترتیب با اعلامیه های امام خمینی هم در منزل دانشجویی آقای گلابکش که در ضلع شمالی خیابان حافظ بود، آشنا شدم. معمولاً شب های جمعه جلسات سخنرانی در «مکتب قرآن» در خیابان کاوه اهواز برقرار بود. جلساتی که سخنرانان مختلفی از تهران و قم می آمدند و در سال های آخر هم به جلسات تفسیر قرآن «سیدمحمد کیاوش» اختصاص یافته بود. در این جلسات بحث های طرفینی هم میان سخنران و افراد حاضر در جلسه هم صورت می گرفت که شاخص ترین فردی که مباحثه را داغ می نمود شیخ «هادی کرمی» بود که بصورت ویژه ای در این جلسات حضور داشت وبا سخنران بحث می نمود. ))
بوجود امدن جوانان نواندیش و تحول گرا و ازادی خواه را که ذهنشان از مطالعه ی قران، تاریخ اسلام ، کتاب های انقلابی در امریکای جنوبی و افریقا شکل می گرفت و علاقه ای که این نسل از اشنایی با مبارزین بزرگ جهانی با استکبار نظیرچگورا ، کاسترو و ماندلا و… برگزاری حلقه های مطالعاتی و گفتگو در جای جای کشور از یکسو و جذب و عضوگیری سریع احزاب گوناگونی که از حکومت پهلوی ناراضی و یا توسط این رژیم سرکوب شده بودند از سوی دیگر باعث ایجاد فضاهای بحث سیاسی و مکتبی گردیده زمینه را برای جذب نوجوانان مشتاق بلند پروازی ، مستعد و اماده می نمود.
….(( وقتی انقلاب داشت پا می گرفت تقریبا ما هم بزرگتر شده بودیم. حالا دوروبرمان حوادثی بود که مارا از دنیای توپ پلاستیکی به دنیای بزرگتری هدایت می کرد و از اینکه با پای برهنه روی آسفالت گرم کوچه بکوبیم زیر توپ، جدا می کرد.
فکر می کردیم نسبت به وقایع ایران و جهان چیزهای جدیدی یاد می گیریم که ما را بفکر فرو می برد))…
این نوشته ها داستان نیست.اگرچه می تواند باشد و خاطره هم نیست و باز اگرچه می تواند باشد. این نوشته ها گزارش روزانه از میدان است. میدان درونی یک انسان مکتبی انقلابی که اگر چه هم می تواند داستان باشد هم خاطره و حتا به نوعی روایت اما قصه به ما خواهد گفت که چگونه همه بیوگرافی یک انسان با مکتبی به نام انقلاب اسلامی پیوند خورده است.
خلاقیت و بیان هنری رویدادهای زندگی اگرچه از مؤلفه های مهم ماندگاری یک اثر محسوب می شوند اما روند تکوینی شکل گیری انسان راوی اثر را که با فاصله ای دو سه دهه ای از ان وقایع اقدام به کالبد شکافی شخصیت خود نموده و دست به خلق زندگینامه ای زده که وی را از اغاز تا پیش از اتمام حوصلهی اثر ترسیم می کند .
((اولین بار نام «امام خمینی» را از یدالله گلابکش شنیدم که با اشتیاق هرچه تمامتر از ابهت و استواری او برای من و «امیرحسین حموئی و قاسم آذرسا» می گفت. عکسهای سیاه سفیدی که امام را بسیار مقتدر نشان می داد برای ما جذاب بود. امیرحسین همکلاس من در دبیرستان رهنما بود. شخصیت شجاع و حق طلبی بود که بی پروا عقایدش را ابراز می کرد در حالیکه قاسم که یکسال از من بزرگتر هم بود ،صبورتر بود و با احتیاط و تأمل بیشتری با مسائل برخورد می کرد.نگاه نافذی داشت و سعی می کرد تا کمتر عصبانی شود.
یک بار به عنوان یک طرح مطالعاتی در یک اکیپ ۴ نفره به همراه دوست دیگری بنام «دادخواه» به شهر «تیران» در نزدیکی نجف آباد رفتیم و ده روز آنجا در یک منزل مستقر بودیم . تمامی این روزها فقط مطالعه می کردیم و با کسی هم در بیرون تماسی نداشتیم. نتایج مطالعات را در مباحثات جمعی با یکدیگر مورد کنکاش قرار می دادیم. شاید برای اولین بار زندگی دور از خانه را به صورت یک جمع همفکر و با هدف در آنجا تجربه نمودم.در حقیقت تصوری که ما داشتیم آمادگی برای زندگی در شرایط دشوار و حتی نوعی تجربه زندگی مخفی سیاسی بود.
از اول صبح و پس از نماز مطالعه می کردیم وهمچنین یادداشت برداری از نکاتی که تلاش می نمودیم دیدگاهایمان را شکل بخشد. در این میان قاسم آذرسا را به عنوان بزرگتر جمع پذیرفته بودیم. هرچند که بعدها سرعت حوادث انقلاب آنچنان بود که فقط خاطرات آن ایام را برایمان تداعی می ساخت.بعد از پیروزی انقلاب قاسم به لباس روحانیت درآمد و به قم مهاجرت نمود و امیر حسین هم بعدها در جنگ شهید شد…))
آری. سادگی زبان که البته مهمترین عامل عامه پسند بودن ان هم هست به دور از هر خیال پردازی شاعرانه و تکرار، چنان به روایت زندگی نگارنده ی – یک بیوگرافی ساده – می پردازد که با همه ی اعتقاد و مرامی که از نقل سینه به سینه ی افتخارات خود دارد اما مثل سرمایه ای معنوی از درون راوی اثر تراویده و هر بار چیزهای جدید دیگری را می آفریند.
فارغ از ادبیات این اثر که نمی توانیم ان را تبلیغ کنیم و باید خودش مورد استقبال قرار گیرد ، افراد موثر در شخصیت راوی نیز فارغ از اینکه مرتبط یا بی ارتباط به خط مکتبی وی بوده و بعضا در جهاتی دیگر سیر می کرده اند اما بعنوان افراد جغرافیای حیاتی وی تاثیری به سزا در شکل گیری شخصیت او داشته اند.
…(( شوری عجیب در نسل ما ایجاد شده بود بویژه تفاوتهای اندیشه های مذهبی و سوسیالیسی که از درون زندانیان سیاسی و دانشگاهها شکل می گرفت روز به روز در سطح جوانان هم توسعه می یافت و بحث های زیادی در میان آنان ایجاد می نمود.این گرایشات حتی میان دوستانی که در کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان (چهارصد دستگاه)با هم رشد سنی کرده بودیم، فاصله انداخت و به دو دسته تقسیم شدند.بخشی مذهبی و برخی دیگر به گرایشات سوسیالیستی روی آورده بودند.
واقعیت این است که فضای سیاسی کشور هم تحت تاثیر قرار گرفته بود و شاه تا حدودی از مواضع حاکمیتی خودش عقب نشینی کرده بود در نتیجه شرایط روزبروز بازتر می شد.در این میان کتابهائی که سابقا اگر دست کسی یافت می شدند ، مجازات زندان داشتند حالا به مرور و بصورت چاپ های زیر زمینی در اختیار همه قرار داشتند.
انبوه کتابها با گرایش های متفاوت مشتری زیادی برای خود یافته بودند و بحث در مقوله های فلسفی میان مذهبی ها و دیگر نحله های فکری شکاف ها را متمایزتر می نمود.در این میان نقش برجسته اعلامیه های امام خمینی فصل الخطاب همه حرفها در میان توده های مردمی بود.))…
در ادامه خواهیم دید که نگارنده اثر با استفاده ی بجا و صحیح از عناصر مهم داستانی چون ،زبان، شخصیت پردازی و زمانمندی، توانسته در دل روایت خود فضایی از گفتگو در کانون روایت ایجاد کند و از دیالوگ میان روایتی به (( یک بیوگرافی ساده)) دست یازد که همین ابتکار موجب گردیده مخاطب به کسالت مطالعه ی یک خاطره طولانی مبتلا نگشته و حضور کنش مند انسان های دیگر را در دل روایت فروغی نیا بصورت کنش مند احساس نماید تا بتواند از طریق شناخت حانواده و دوستان راوی و همذات پنداری با انان ، به امایشی عاطفی در واگذاری احساس خود نسبت به شخصیت های دیگر (( یک بیوگرافی ساده )) برسد.
…(( من وعلی برادرم، علی و رضا بختیارپور، امیر هوشنگ ضیاء و برادرش فرزاد، ابوالقاسم و علی اکبر و مهدی براتعلی. تقریبا کوچه ما را اگر از وسط به دو نیم می کردیم در یک بخش آن که منزل ما هم در آن بود، بچه ها الفت بیشتری با هم داشتند تا قسمت دیگر کوچه.
فارغ از مدرسه و کلاس درس، بقیه اش یک توپ پلاستیکی و کف آسفالت خیابان بود که وجه مشترک ما را به یکدیگر پیوند می داد. پیوندی که آفتاب و گرما هم نمی توانست تاثیر چندانی در جدا کردن ما از هم داشته باشد. فقط تاریکی شب بود که بعد از آن سکوت را به خیابان فیروز در کوی شهرداری نزدیک بیست متری تحمیل می کرد.
همسایه ها گویی فامیل هم بودند.از کوچکترین حوادث زندگی هم اطلاع داشتند.اساسا در خانه هایی که حیات در وسط قرار می گرفت و دورتادور اتاقها بودند و با یک دیوار سه متری از منزل همسایه جدا می شد بسیاری از مسائل پنهان نبودند ))….
حالا خواننده در پی ایجاد ارتباط با ادم های ((یک بیوگرافی ساده)) کشف می کند که انسان های موثر در این این روایت نه مملوی از واژگان مطنطن اند که متعلق به عصر اسطوره ها باشند و نه روایتگر، جهان علم و سیاست که از هستیهای موازی فلسفه گزارشی فنی ارایه دهند بلکه دارای بیانی داستانی و روان از زندگی پرازدحام و پیچیده ی خود هستند که غلامرضا فروغی نیا توانسته برای تغییر در ذائقه مخاطب در خلاقیتی هنرمندانه و با ابزاری به نام ادبیات شفاهی جنوب، به توسعه درک تجربههای ارتباطی خاص از زندگی ساده ی من راویتگر خویش بپردازد.
…(( امشب به اتفاق برو بچه های قدیمی جنگ رفتیم منزل ابوالقاسم. منطقه ۲۵۴ دستگاه، روبروی سپیدار. محیط جمع جوری با حضور آدم هایی که همگی با عکس های زمان جنگ شان تفاوت بسیار داشتند.
یکی موهایش از سر ریخته بود و دیگری شکمش جلو آمده بود. آن یکی چروک توی صورتش افتاده بود و حالا بعد از مدتها توی چهره اش بایستی زل بزنی تا یادت بیاید که چقدر پیر شده ایم و بقول قیصر امین پور: «چقدر زود دیر می شود»!
همه آمده بودند تا بچه محل ما را ببینند. گفتند مریض شده و افتاده است در منزل. ابوالقاسم خسته نشان می داد. اما بعد از چند خاطره شاد شد و سر حال و وقتی آنها دعا می خواندند باور داشت که از زبان آنها می توان دعا را به آسمان فرستاد و سلامتی را باز پس گرفت.
خوشحال تر شدیم. دیدن بچه های قدیمی همیشه روحیه بخش است اما اینجا همه آمده بودند تا ابوالقاسم را خوشحال کنند. سید طالب که آمد یکسر رفت روی تخت ابوالقاسم نشست نزدیکش و مثل همیشه شد بمب روحیه!
حاج عباس هواشمی دعای توسل را خواند و همه زیر لب زمزمه می کردند تا ذیل این توسل ابوالقاسم روحیه بگیرد و باور داشته باشد که حتما لباس سلامت را بر تن خواهد نمود. ابوالقاسم خودش هم خطاب به جمع بچه ها گفت که روحیه اش بالا رفته است. واقعیت این است که سن آدمی که بالا می رود فقط افراد و اشیاء گذشته و خاطراتشان است که می تواند او را سرحال نماید. حسی نوستالژیک!
حالا خاطرات اگر صد بار دیگر هم گفته شوند باز هم چیزی از مزه شان کم نمی شود. گویی انسان دنبال یک خواب است تا بتواند در پناه آن گذشته هایش را مرور کند. گاهی دلت می خواهد برای لحظاتی چشم هایت را بر هم بگذاری و بروی توی سی وچند سال قبل….توی حمیدیه و سوسنگرد و هورالعظیم. بروی پیش علی هاشمی و مجید سیلاوی و بهرام فروزانفر. حتی دورتر !
دوست داری بروی توی خیابان فیروز و بیست متری شهرداری و داغ دل هر آن چه سختی و زندگی و روزگار است را لحظاتی فراموش کنی و بزنی زیر توپ پلاستیکی و وقتی توپ از خط دروازه (که بجای تیرهای آن دو لنگ دمپایی لاستیکی گذاشته شده است)عبورمی کند، از ته دل داد بزنی و با هم تیمی هایت شادی کنی که با پای برهنه گل زده ای!
حالا کمی بخودت می آیی. رفقایت همه دست ها را باز نموده اند و استغاثه می کنند و«امن یجیب» می خوانند تا ابوالقاسم حالش جا بیاید.کمی که می گذرد چهره او هم شاد شده است و از ته دل با رفقای قدیمی روبوسی می کند.
یکی یکی از در خارج می شوند و می روند در تاریخ، در سی سال ان طرف تر و شاید بیشتر…!
یک لحظه خودت را مرور می کنی و زل می زنی به در خروجی که به کوچه باز شده است.
باز هم همان بیت قیصرامین پور به یادت می آید که:«چقدر زود دیر می شود»! ))….
این همان توسعه درک مخاطب برای برقراری ارتباط با حوادث نقل شده از سوی راوی است که اینجا فروغی نیا با استفاده از ادم های موثر در جغرافیای قصه خود انجام داده با عنصر ارتباط که برامده از سادگی زبان و فهم دقیق از داشته های بومی و جغرافیای اثر است روایت (( یک بیوگرافی ساده )) را از روایت های همسان خود بالاتر و در مقابل «دا»، که مجموعه ای از خرده روایت های متعدد زندگی زنی است که از روایت ، میل به داستان شدن داشته می گذارد و یا پا فراتر نهاده تن به تن با ((روایت سفر به گرای ۲۷ درجه )) می شود که شرح هیجان انگیزی از ناصر و علی در عملیات خاص کربلای پنج است و اینگونه در حالی که بر هدف خود در توالی حوادث روایتش وفادار می ماند با تمرکز بر توالی منطقی حوادث روایتش و در شخصیت پردازی دقیق و واقع گرایانه اش اقدام روشن و تصویرگرانه تری از زندگی خود را به نمایش می گذارد و تا انجا در این شیوه پیش می رود که روایتش از خانم قدم خیر محمدی کنعانی در دختر شینا نیز موثرتر می شود.
((…همه جمع شده بودند.نوعی آشنائی ناخودآگاه. نگاه ها در یکدیگر گره می خورد و عزم افراد در هم تنیده می گشت.حرکت آغاز شد و شعار «درود بر خمینی» بیاد ماندنی ترین شعاری بود که وقتی بر سینه بازار نشست، بسیاری مات و مبهوت و بعضا ترسیده، راه را برایمان باز می نمودند .
باورش برای آنها که لحظاتی پیش، بصورت افرادی عادی به ما می نگریستند،غافلگیرکننده بود. بسرعت و با هیجان از درون بازار به خیابان اصلی وارد شدیم . می خواستیم شعاری را میان مردم بیاوریم و بلافاصله پراکنده شویم.شیوه مبارزه در آن ایام اینگونه بود.در حالیکه در دو سوی خیابان رهگذران ما را کنجکاوانه می نگریستند. حالا دریافته بودند اخباری که از شهرهای دیگر تابحال شنیده بودند، به نزدیکی خودشان رسیده است.
برخی از خودروها دستپاچه تلاش داشتند تا سریعتر از مسیرمان کنار روند.تعدادی از مغازه ها بلافاصله کرکره را پائین می کشیدند. برخی دیگر با کنجکاوی بیشتر مسیر تظاهرکنندگان را به سمت خیابان سادات پی می گرفتند.
ظرف چند دقیقه همگی با حالتی هروله کنان به نبش خیابان سادات (شهید) رسیده بودیم. عده ای با دیدن «بانک تهران» که شیشه های بزرگ آن کاملاً جلب توجه می کرد، سنگ های درشت را از اطراف برداشته و به سمت آن پرتاب می نمودند…))
حالا در یک جمع بندی کلی می توان روایت فروغی نیا را دارای پختگی ، زمانمندی صحیح ، سادگی و قصه محوری ، چند صدایی و داستان گرایی ، و شفاف و جنوبی آنچنان که زبان جنوب به ان مشهور است دانست و در زمانی که ادبیات دفاع مقدس در حال سپری نمودن دوره گذار خود از خاطره به روایت و داستان است (( یک بیوگرافی ساده )) اثری مطلوب و دلنشین از نوعی روایت اعتقادی است که هم اکنون در حال سپری نمودن دوره جوانی خود در قلم خالقان ادبیات دفاع مقدس است./
لذا اینجانب با توجه به سه سطح زبانی ، ادبی و فکری برای هر اثر روایی و داستانی ، (( یک بیوگرافی ساده )) نوشته غلامرضا فروغی نیا را اثری قابل و البته جوان در زمینه اثار خلق شده در موضوع دفاع مقدس می دانم.
ابوالقاسم غلامحیدر
مهر ۹۹
منبع : اقتصاد بومی